پنج شنبه ٢٢ آذر ١٣٩٧


  چاپ        ارسال به دوست

حکایت مسلمان شدن یهودیان و مسیحیان در مجالست با آیت الله شهید بافقی
مسلمان شدن یهودیان و مسیحیان در مجالست با آیت الله شهید بافقی

به گزارش قلم ... پایگاه اطلاع رسانی معاونت آموزش حوزه علمیه البرز ... آیت الله شهید محمدتقی بافقی در طول هفده سالي كه در نجف اشرف مشغول به تحصيل و كسب كمالات بود، در تمام شب‌هاي پنجشنبه كه دروس تعطيل مي‌شد، به مسجد سهله مي‌رفت و شب را تا صبح درآنجا  بيتوته می کرد  و صبح از همان‌جا به سمت كربلاي معلي حركت مي‌كرد و فاصله 14 فرسخي ( 84 كيلومتري) آن را يك روزه، پياده مي‌پيمود و نزديك غروب وارد كربلا مي‌شد كه حتي اعراب بياباني و راه نوردان آن‌ها نيز كمتر مي‌توانند اين كار را بكنند.

مرحوم آیت الله بافقی چندین مرتبه با دولت رضا خان مخالفت کرد تا جایی که دولت پهلوی او را به زندان انداخت؛ وضعیت زندان از گریه ها، ناله ها، مناجات و عبادات این مرد بزرگ یک مرتبه متحول شد و به صورت مسجد درآمد؛ جمع زیادی از زندانیان تائب شدند و در اول وقت به امات ایشان نماز جماعت می خواندند.

 
معظم له نیز پس از موعظه ایشان مانند یوسف صدیق آن ها را به توحید و خداپرستی دعوت می نمود. حتی مأموران که مراقب ایشان بودند از دیدن حالات این مرد متنبه شده و اهل عبادت شدند.


دولت که دید نمی تواند برای ایشان مأمور مسلمان بگذارد. دو نفر یهودی را مأمور ایشان کرد. آن ها در مدت  کمی مسلمان شدند و سپس احکام را یاد گرفتند و مشغول عبادت شدند. بعد دو مأمور مسیحی را برای مراقبت از ایشان گماشتند ، آن ها نیز مسلمان شدند.  

"من شأن المومن ان یؤمن به الشیاطین و الکفار": "مؤمن واقعی چنان است که شیاطین و کفار به او ایمان می آورند." 
و ایشان در این فضیلت ضرب المثل علمای اخلاق بودند.

 روزی بازپرسی برای بازجویی ایشان با چند نفر نزد ایشان می رود تا کار را یک طرفه کند و یک نفر منشی هم مشغول نوشتن می شود.
می پرسد آقای شیخ شما را چه کسی تحریک کرده که به خاندان سلطنتی امر و نهی کنی؟ 


شیخ می فرماید:  اولاً بگو تو از کدام ملت هستی تا با تو بحث کنم؟ اگر یهودی یا مسیحی یا مسلمان هستی تا از کتاب خودت با خودت مباحثه کنم. چون می بینم که صورت خود را مانند زنان کرده ای و از دسته مردان بیرون آمده ای، کدام دین به تو این دستور را داده است؟
و ثانیاً چه کسی به تو دستور داده تا از من سؤال و جواب کنی؟
 

گفت: مرا رییسم دستورداده.


فرمود: "خوب مرا هم رییسم دستورداده است."
 

گفت: " بفرمایید رییس شما کیست؟ "
 

فرمود: " نمی شناسی؟ رییس من اعلی حضرت ولی عصر حجت بن الحسن العسکری علیه السلام است."
 

بازپرس دید که به جای بازجویی کردن، بازجویی هم می شود، گفت: این مردی است سرتا پا خدایی و متدین و مغلوب هیچ حرکتی نمی شود. ناچاراً برای این که اوضاع زندان بیشتر از این خدایی نشود، فرمان آزادی ایشان  را نوشته و گفتند کدام مکان را بیشتر دوست داری؟
 

گفت: دارالعلم و الایمان، قم. زیرا که حرم اهل بیت عصمت و طهارت و محل سکونت دوستان خدا است.
 

گفتند: آن جا نمی شود. کجا را دشمن تر داری؟ 
 

فرمود: تهران، زیرا که محل سکونت ستمگران و بیشتر فاسقان است. (درباریان ) و خدا فرموده است: " ولا ترکنوا الی الذین ظلموا فتمسکم النار".
 

گفتند: ناچارا" یا نجف و عتبات را انتخاب کن و یا تهران را.
 

فرمود: به خاطر عذری که دارم نجف و عراق را نمی توانم، اما تهران هم که جای ستمگران است ولی چون چاره ای نیست، جوار مقدس حضرت عبدالعظیم علیه السلام را که محدث العلیم و سید الکریم است بر می گزینم. 
 

گفتند چون آن جا هم جزء نواحی تهران است، مانعی ندارد .
 

سپس ماشین گران قیمتی آوردند تا ایشان راببرند، فرمود: من احتیاجی به ماشین ندارم و پیاده روانه آستان مقدس حضرت عبدالعظیم گردید.

منبع: صالحین


١٢:٥٨ - جمعه ٢٩ خرداد ١٣٩٤    /    شماره : ٣٦٢٧٨٨    /    تعداد نمایش : ٨١٧٢


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج




آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 446555 | کل بازدید : 6889245 
اخبار