سه شنبه ٠٣ مهر ١٣٩٧


  چاپ        ارسال به دوست

آیت الله وحید خراسانی
آیت الله وحید خراسانی نه ما فهمیدیم نه دیگران

به گزارش قلم و به نقل از پایگاه اطلاع رسانی آیت الله وحید خراسانی متن سخنان ایشان در سالروز شهادت امام کاظم علیه السلام به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم 
الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی سیدنا محمد وآله الطاهرین سیما بقیة الله في الأرضین واللعن علی أعدائهم إلی یوم الدین 

مقام عبودیت امام کاظم علیه السلام 
فردا مصادف است با شهادت کسی که عنوانش نور الله است. نور خدا به زبان ولی خدا در شأن صاحب فرداست. اگر این مملکت معرفت داشت که موسی بن جعفر کیست، فردا تمام کشور یکپارچه عزا بود، منتها نه ما فهمیدیم، نه دیگران. 
خدا در شأن او سه کلمه دارد در حدیث لوح که اعظم مستند است: کلمه اول: عبدی؛ کلمه دوم: حبیبی؛ کلمه سوم: خیرتی. هر یک از این کلمات یک کتاب شرح دارد. 
اولا باید فهمید عبودیت یعنی چه. آیا ما فهمیدیم عبد یعنی چه؟ آن هم خدا کسی را عبد خود بداند؟! 
امام ششم فرمود: عبد سه حرف است؛ حرف اول عین است؛ حرف دوم باء است؛ حرف سوم دال است. اما عین عبد، علم است، آن هم چه علمی! العلم نور یقذفه الله في قلب من یشاء. تا به آن علم نرسد، به عبودیت نخواهد رسید. حرف دوم بعد از آن علم، بینونت است؛ جدا می‌شود از ما سوی الله، متعلق است بالله. حرف سوم دال است، دال دنوّ است. از آن علم به بینونت می‌رسد، از آن بینونت به دنوّ من الله نائل می‌شود؛ آن وقت مهم این است که ماده این کلمه که عبد است، مقول به تشکیک است، مراتب دارد، تا می‌رسد به آن جایی که در تشهد نماز چه می‌ گویید؟ وأشهد أن محمدا عبده. اگر بفهمیم معنای عبودیت را، بعد این جمله را در شهادت نماز درک می‌کنیم. 
[امام کاظم علیه السلام] کسی [است] که ذات قدوس حق، او را عبدی قرار می‌دهد! چه عبودیتی! غوغاست. 
بعد می‌رسد به حبیبی؛ چه کرده که شده حبیب الله، محبوب خدا؟ کنار جسر بغداد، آن قبر، در آن همچو گنجی است. حبیبی. کمالات لا تعدّ ولا تحصی؛ از گهواره اش تا قبرش هر یک دریایی است از حقائق. 

علم امام علیه السلام 
یعقوب سرّاج گفت: رفتم به حضور امام ششم. دیدم مشغول مساره است با بچه ای در گهواره ای. مدتی معطل شدم تا حضرت از آن مساره فارغ شد. وقتی آمد، گفتم: چه خبر بود؟ گفت: گفتگو می‌ کردم با ولدم موسی؛ برو به او سلام کن. آمدم دم گهواره، دیدم بچه شیرخواره در قنداقه، سلام کردم، جواب سلامم را به لسان فصیح داد. بعد فرمود: دیروز... في الأمس... - بهتم زد، این بچه شیرخوار چه جور سخن می‌‌گوید؟!- فرمود: دیروز خدا به تو دختری داد، اسمی بر آن دختر نهادی، آن اسم مبغوض خداست، برو از اینجا ، اسم آن دختر را عوض کن. عقل بیچاره شد. از کجا این طفل در گهواره خبر دارد که دیروز من دختری برایم زاییده شده؟ بعد فرمود: اسم دخترت را حمیراء گذاشتی، این اسم را برگردان. رفتم نزد امام ششم بهت زده، فرمود: برو امر او را اطاعت کن که امر او امر خداست، نهی او نهی خداست. این موسی بن جعفر است در گهواره. 
عیسی شلقان گفت: رفتم حضور امام ششم، سؤالی داشتم که از آن سؤال احدی خبر نداشت، مشکله اعتقادی من بود؛ تا خواستم سؤال کنم، فرمود: برو نزد ولدم موسی، هر چه او گفت، گفته ماست. رفتم در مکتب خانه، دیدم در میان طفلان مکتبی نشسته، اثر مداد بر لبهایش نمایان است. تا چشمش به من افتاد، بدون این که من دم بزنم، فرمود: سؤالی داری، از پدرم پرسیدی، او به من حواله داد، سؤال تو از ایمان ابی الخطاب است؛ قومی عهد شد از آن‌ها میثاق بر نبوت، و وفا کردند؛ قوم دیگر عهد شد میثاق بر وصیت، وفا کردند؛ قوم سوم کسانی هستند که ایمان آوردند، مؤمنین هم دو دسته اند: یک دسته از آن‌هایی هستند که یثبت الله الذین آمنوا؛ دسته دوم کسانی هستند که ایمانشان عاریتی است؛ ابوالخطاب دارای ایمان بود ولی ایمان او عاریتی بود. این کلمات را گفت. من متحیرم که از کجا خبر داشت از سؤال من، که احدی جز خدا خبر نداشت، آن هم طفل مکتبی! رفتم حضور امام ششم، ماجرا را بیان کردم، بعد امام فرمود: اگر از پسرم موسی که در همان مکتب در میان طفلان است، از تمام ما بین الدفتین که تبیان کل شیء است، بپرسی، همه را خبر دارد. از آن روز فرزند را از مکتب خانه برداشت. این موسی بن جعفر است. این اول کار است. کجا این مملکت او را شناخت؟

قدرت اعجاز امام علیه السلام 
اما آخر کار: حدیث صحیح السند به تصحیح شیخ طوسی و نجاشی، عمودین رجال از قدما. هارون وقتی مسلّط شد بر اقطار ارض، تفحص کرد، اعظم سحره دنیا را پیدا کند. بعد که از اقصی بلاد هند، گمشده اش را یافت، او را به بغداد خواست، مجلسی آراست، همه جمع، سفره انداخته شد، مائده چیده شده، خادم امام هفتم دست زد به گرده نان، آن گرده نان پرید، گرده نان دوم را برداشت، باز پرید. هارون در کمال نشاط ، مجلس سراسر متحیر، این چه قدرتی است؟! این چه سیطره ای است؟! مدتی خادم امام متحیر بود، به هر قرصی که دست می‌ زد، از دست او پرواز می‌کرد؛ یک مرتبه... این است قدرت. آن علم، این قدرت. نگاه کرد به نقش پرده، یک جمله گفت: یا أسد الله! خذ عدو الله. یک مرتبه نقش پرده، شیر درّنده شد، مشعبد را پاره پاره کرد، هارون با تمام رجال، علما همه غش کردند از ترس و وحشت و دهشت. بعد که به هوش آمد، افتاد روی قدم امام، گفت: یابن رسول الله! آرزویی که دارم از تو این است که به همان فرمانی که نقش را مجسّم کردی و شیر درنده احیا کردی، به همان فرمان خدا را بخوان تا برگردد این مرد. فرمود: اگر عصای موسی آنچه را که بلعید، برگشتنی بود، این هم برمی گردد. 
اما تفاوت از موسی نبی اولوالعزم با موسی بن جعفر وصی خاتم در این حد است: او سحر سحره را از حبالهم عصیّهم، برگرداند به عصا اما عصا جسم بود، مجسّم بود، ابعاد ثلاثه داشت، ولی کاری که موسی بن جعفر کرد، برگرداند به نقش، نه به جسم. این قضیه عقل هر حکیمی را مبهوت می‌کند. مسأله مسأله ایجاد و اعدام است، هم وجود داد، هم موجود را معدوم کرد؛ به یک نگاه، ایجاد؛ به یک نگاه اعدام. 

مصائب امام علیه السلام و وظیفه هیئات مذهبی 
آن علم... زیارتش را بخوان ، بفهم: عیبة علم المرسلین... نور الله فی ظلمات الأرض، همچو کسی فردا راحت می‌شود، اما چه دید؟! چه کشید؟! لا اله إلا الله. کنار قبر دخترش قدرت گفتن نیست ولی اشاره می‌کنیم. استخوان اگر تَرَک بردارد ، چه حالی داریم؟ حالا اگر استخوان کوبیده بشود... الساق المرضوض بحلق القیود. هفت سال! چه کرده؟! قیامتی است، محشری است، جبرئیل و میکائیل مبهوت اند؛ هفت سال تمام، روی ساق استخوان کوبیده سجده کرد، آن هم چه سجده ای! بعد از نماز صبح به سجده می رفت، اذان ظهر سر از سجده بر می داشت، آن هم علی الساق المرضوض بحلق القیود. 
مردم می‌ شنوند زندان بود اما مطلب غیر از این هاست. السلام علی المسجون في ظلم المطامیر. مطموره بود، نه زندان. مطموره کجاست؟ زیرِ زمین چاله می‌ کَننَد. فکر کنید، هفت سال در این چاله ها، نه شب، نه روز، جداست، فقط غلامی می‌ آمد خبر می‌ داد از روز یا شب. این هم وضع زندان. آن وقت در همچو جایی نگهبان، یک مجوسی است، سندی بن شاهک. هفت سال همچو کسی در همچو جایی کار بندگی را به جایی رساند که شد زین المجتهدین... زین المجتهدین... عیبة علم المرسلین... نور الله في ظلمات الأرض. 
ای هیئات مذهبی! اگر غیرت دینی دارید، همه باید بجنبید. فردا در قم، در مشهد، کنار قبر دخترش این جا، پسرش آن جا ، تسلیت بگویید. با پرچم های عزا در کوچه و بازار بگردید، بعد به دنیا اعلان کنید: هفت سال در ظلمات زندان روز و شب در سجده گذشت، بعد ناگهان در زندان باز شد، چهار حمال همچو بدنی را بیرون آوردند، کنار جسر بغداد گذاشتند، وقتی آمدند، عبا را برداشتند، دیدند غل و زنجیر...

 


١٣:٤٥ - پنج شنبه ٢٤ ارديبهشت ١٣٩٤    /    شماره : ٣٦١٣٦٥    /    تعداد نمایش : ٥٢٩٦


نظرات بینندگان
کاربر مهمان
1394/06/03 20:58
0
1
خداوند متعال آقای وحید رو برای مسلمین حفظ کنه.
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج




آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 433267 | کل بازدید : 6623266 
اخبار